بسیار رایج است که از طب های سنتی یا به ویژه شرقی، به عنوان طب کل نگر نام می برند.
مدعی اند که در این طب های گوناگون، به انسان به مثابه یک کل نظر می شود و هدف این طبها، بازگرداندن این کل انسانی به وضعیتی تعادلی یا آرمانی است. وقتی در این گونه طب ها، درمان صورت می گیرد نگرشی کلی بر انسان وجود دارد و کلیت یک موجود، بیمار فرض میشود و سلامت، آن چیزی است که آن کل، نه یک عضو یا جزء خاص از آن، به دست می یابد، فرضیه هایی که در چنین طب هایی مورد استفاده و توجیه قرار می گیرند یک پیوستگی و عمومیت را در انسان ایجاد میکنند و وجود هر نقص یا نقصان در گوشه ای، تمامی این فرآیندها را متاثر می سازد و لذا باید برای درمان، تمامیت ها را مورد توجه قرار داد.
سرماخوردگی، یک اختلال یا ناتعادلی در همه وجود انسانی است که بسته به این که چه نوع فرضیه ای داشته باشیم در بستر این فرضیه عمومی، باید به یک درمان عمومی و فراگیر و همه چیزخواه، روی آوریم: اگر اخلاط را محور توجیه قرار دهیم هرگونه آشفتگی در این اخلاط، باید با تعادل کلی و کامل آنها جبران شود و اگر نیروهایی چون یین و یانگ را مستولی بدانیم باید در هر دگرگونی و اختلالی در فرد، به دنبال ایجاد اصلاح در روابط آن دو نیرو باشیم و نوعیت آن اختلال، تنها مسیر حرکت به سوی آن تعادل را مشخص می کند و خودش اعتبار فردی ندارد. دیگر مهم نیست آن عارضه چه باشد بلکه فقط آن عارضه مشخص می کند که از کجا باید کار را شروع کرد و چگونه به درون وجود فرد راه یافت و او را به وضعیت طبیعی اش (؟) بازگرداند.
هرچه می خواهد در بیرون و پیرامون فرد رخ دهد چندان اعتباری ندارد و کافی است به درون فرد خزید و آن را اصلاح کرد. آن چه که در طب های سنتی دنبال می شود به همین نگرش ها متوسل می شوند تا نتایج خویش را بدست آورند.
ولی آیا چنین نگرشها و فرضیه هایی، کل نگرند؟ آیا به صرف اینکه یک فرد را یک کل بدانیم و درمان را فرآیندی کل خواه فرض کنیم توجه کافی برای کل نگری ایجاد خواهیم کرد؟
این صفت کل نگری، در برابر خصوصیات جزء نگری پزشکی مدرن و متداول است که رایج گشته است. در پزشکی مدرن، هر جزء که دچار اختلال شده است مورد توجه قرار میگیرد و به همان اندازه و شاید هم بیشتر، به عوامل خارجی و پیرامونی اختلال ها، پرداخته می شود.
دنیای میکروب ها، سموم و طبیعت بیرونی انسان آن چنان مورد توجه و کاوش قرار می گیرند که گاه، انسان در این میان مورد غفلت و فراموشی واقع می شود! و در معاینه ها و بررسیهای پاراکلینیک و روند درمان، یک جزء یا عضو یا مجموعه محدودی از آنها، مدنظر قرار میگیرند تا سلامت و بهبودی برای فرد فراهم شوند و هر پزشکی بنا بر تخصص خویش، تنها دایره مفهومی محدودی از یک فرد انسان را می نگرد و در درون آن به کاوش می پردازد. در برابر این تخصص گرایی و جزء نگری است که طب های سنتی، عنوان کل نگر یافته اند ولی آیا چنین عنوانی کافی و شایسته است و می توان به خوبی از آن دفاع کرد؟

ابتدا باید دانست که پزشکی مدرن در برابر و مقابل طب های سنتی نیست. پزشکی مدرن برخاسته از نوعی از طب سنتی بوده است و بینشها و نگرش هایش را در بستری از طب سنتی کسب کرده است. این گونه نیست که همه چیز به دور افکنده شده باشند و ققنوس وار، پزشکی مدرن باز پدید آمده باشد. درست است که نوع نگاه و خواست پزشکی مدرن، متفاوت است از آن چه پیش از مدرن بوده است ولی این دگرگونی، یک تضاد ایجاد نمی کند. بلکه بطور دقیق و اخص، پزشکی مدرن، پیشروی و دنبال کردن یک وجه مشخص و ویژه از پیش از مدرنیته است. پزشکی مدرن، شتاب و افراط در وجهی از پزشکی سنتی پیش از خویش بوده است نه این که تغییر مسیر کلی داده باشد. لذا در این دو وجه از پزشکی (مدرن سنتی)، تشابه رفتاریی نیز وجود دارد که ریشه های آنها را به هم نزدیک می کند و پیوند می زند.
وجه عمومی و اصلی ای که تمام این گونه های دیروز و امروز پزشکی به آن مبتلایند، خاص نگری است. در تمام گوناگونی های طب ها، وجوهی از جزء نگری، کل نگری و تمام نگری وجود دارند ولی هیچ کدام از نگرش های مزبور، در هیچ کدام از این انواع طب، وجه غالب و اساسی نیستند بلکه همه شان در خاص نگری بودن، نه تنها اشتراک دارند بلکه این خاص نگری، مبنا و ساختار همگی شان را استوار می سازد.
بویژه این تکنولوژی بود که توانایی جزء نگری را در پزشکی مدرن توسعه و دریچه های افراط در جزء نگری را برای پزشکی گشود. با گشوده شدن راه و نگاه بر اجزاء خرد و کاوش در خرد ارگانیسم ها، آن چنان داده های فراوان و حیطه های وسیع برای انسان گشوده گردید که مشکل می توان از میان این همه یافته، بازنگری ای پیدا کند و نگاهی کلی و عمومی بر آنچه که پیرامونش را فرا گرفته اند و خود، آنها را پراکنده تر میکند بیندازد. ولی پزشکی مدرن، هنوز نوعی خاص نگری است!
یک پزشک ناگزیر است روندی از تشخیص و درمان را دنبال کند که همین برای او ضرورت وجود نظریه هایی را ایجاب می کند که مسیر رفتارهای پزشک را مشخص می سازند. امروزه با آموزش فراگیر و همگون پزشکی و بویژه عام شدن منابع و نگرش ها، پزشکان از روش ها و نظریه هایی متابعت می کنند که آموزش آنها را دریافته اند. آنچنان نظریه ها بر پزشک تحمیل می شوند که داشتن نگرشی خاص و متمایز، دشوار است. آنچنان پزشک شدن متداول و عمومی گشته است که تحت یک نظم مشخص، می توان به مهارتهای پزشکی دست یافت و با استفاده از نظریه ها و مدل های از پیش آماده و پیش نهاده، به امر طبابت پرداخت. شاید آن زمان های دورتر که پزشک شدن از صافی های انتخاب فردی و گزینش های استادی عبور می کرد و آن که میخواست پزشک گردد هیچ برنامه و روش مدون و همگونی برای آموزش نداشت و بر مبنای تجربه های فردی و موقعیت های روی داده، مهارتهایش را کسب می نمود، هر پزشکی می بایست خودش نظریه هایش را برگزیند یا برسازد و لذا، یک پزشک همراه یک نظریه فردی شده پرورش می یافت و این پزشک بود که در پیشه اش، نظریه ای را وارد می کرد نه این که دنباله روی نظریه ها باشد و برمبنای مدل های مشخص و فراهم گشته، به جستجو بپردازد. پزشکی که خود در شکل دهی نظریه اش موثر و دخیل بوده است می تواند در آن نظریه، دخل و تصرف داشته باشد و هرجا ایرادی یا مشکلی یافت به چاره جویی بپردازد و در چالش هایش هدایتگر خویش باشد. ولی امروز در بروز مشکلات، باید منتظر چاره جویی نظریه پردازان باشد تا آنها به یاری اش بشتابند و راه برون رفت را برای او نشان دهند. و این، هم زمان را از پزشک می گیرد و هم فرصت درمان را از بیمار دور میسازد!

پزشک همواره با جزیی از وجود بیمارش مواجه می شود. به ویژه آن جزیی که بیش از همه در رنج بیماری است و تلاش می کند تا آن جزء را بر انطباق با نظریه هایش مداوا کند. هیچ درمانی بدون برطرف کردن رنج اعضای بیمار شده، به نهایت و کفایت خویش نمی رسد.
هر بیماری ای، علایم و نشانه هایی بروز می دهد که مجموعه این شواهد، تنها اجزایی از بودن یک فرد بیمار را بیان می کنند. و اجزایی که گرفتار نیستند، آن سلامتی های دست نخورده، هر چند که ممکن است کم و بیش متاثر از نحوه درمان یا روند تشخیصی گردند ولی چندان مورد توجه قرار نمی گیرند و هیچ بیماری ای یک کلیت بیمار گونه نیست. هیچ فردی کلیتش دچار بیماری نمی شود.
آنکه دچار بیماری می شود کلیتش را حفظ کرده است ( وگرنه چگونه می تواند به آن چه که بوده است باز گردد و آن شود که از او انتظار می رود؟ اگر فرد در کلیتش بیمار شود دیگر چیزی نمیماند تا بتوان او را به آن بازگرداند و دیگر، بیماری همان او می شود و او همواره یک بیمار خواهد ماند، یک فرد کلا بیمار!) و بیماری تنها به برخی از نهادهای او وارد شده است و به آنها آسیب زده است. نحوه نگرش پزشک بر چگونگی این آسیبها و ارتباط آنها با کلیت فرد بیمار شده است که گوناگونی انواع طب ها را مشخص می سازد.
پیش از شتاب مدرنیته و تواناییهای تکنولوژیک بشر بر ورود به محدوده های جزء نگرانه متعدد در طبیعت، آن چه که از پزشکی دریافته می شد همه آن چه بود که بشر توانسته بود بر مبنای یافته هایش از انسان، در قالب نظریه ای گرد آورد. آن چه که نظریه ها به پزشک ارایه می کردند، نه یک نگاه کلی و فراگیر، بلکه همه آن چه بود که بشر با آنها برخورد کرده بود و دریافته بود و بر مبنای تنوع این یافته ها و ساختار فرهنگی ای که بشر در آن واقع شده بود نظریه های خویش را بر می ساخت و آن ها را به کار می برد و در روند کاربردشان بهینه می ساخت.
هیچ کدام از نظریه های پزشکی از آغاز تاکنون، از یک نگاه کلی و دید انسان شناختی آغاز نشده اند بلکه بر مبنای داده های متفرق و گرد آمده در بستر زمانی مکانی شان، تدوین گردیده اند.
آن ها به همان اندازه که می توانستند بر بشر احاطه یابند به همان اندازه توانسته اند به بشر نگاه کلی داشته باشند بدون این که توانسته باشند بر همه جزئیات و ممکنات بشری دست یافته باشند و چگونه می توان ادعای کل نگری داشت بدون این که توانایی جزء نگری داشت؟
چگونه می توان بدون آن که از جزییات آگاهی کافی داشت بر کلیات احاطه داشت؟ و آن، چه انسانی است که آناتومی، فیزیولوژی، ژنتیک، ایمونولوژی اش و … نامکشوف بوده باشد ولی در یک نگاه کلی، همه آن انسانی باشد که هست؟ تنها می توان از یک انسان بر مبنای یک دید خاص نگر، یک انتظار و یک ایده آل آفرید و آن گاه نگرشی بر مبنای آن الگو ایجاد کرد و بر اساس چنین خاص گرایی ای به عمل طبابت پرداخت.
درست است که در طب های سنتی همواره نظریههای کلی برای انسان و سلامت او، پرداخته شده اند اما همه آنها تنها به گوشه هایی از وجوه وجودی او نظر داشته اند و از همان گوشهها، یک نظر کلی را ایجاد کرده اند بدون آن که توجهی به جزییات دیگر داشته باشند یا برای آنها اهمیتی در یک فرآیند کلی قایل باشند. همین که الگوی خاص گرانه شان، تکافوی نیازهای طبابتشان را میکرده است آن را مکفی قلمداد نموده اند و برای پوشاندن و توجیه نواقص و ناکفایتیهای روشهایشان، به پردازش نظریه های موازی و حاشیه روی های نامناسب پرداخته اند.

یک نظریه کلی آنگاه می تواند مدعی شایسته ای باشد که توانسته باشد بر جزییات کافی، احاطه کاملی یافته باشد تنها با شناخت همه بنیادهای یک وجود کامل است که می توان یک نظریه کلی برای همه آن وجود پایه ریزی کرد و هیچ نگرشی در پزشکی تاکنون نتوانسته است به اندازه کافی به این نگرش های بنیادی، احاطه کاملی داشته باشد.
نفی هر نگرشی که بر اساس یافته های خویش اعتبارکسب کرده است نفی کردن وجهی از وجود انسان می تواند باشد. لذا توجه به مجموعه ای از این نگرش ها، با توجه به جهت و هدف آن نگرش و وجهی که در آن نگرش روشنگری می یابد میتواند پایه ای برای حرکت به سمت نظریه هایی کل نگر را پی ریزی نماید. نداشتن یا توجه نکردن به توانایی های جزء نگرانه، در هیچ نظریه ای کل نگر قابل پذیرش نخواهد بود.
نباید صورت مسئله ها را با حذف آنها پاک کرد. نباید بر صرف این که یک اقدام یا نگرش،کافی نبوده است آن را به کلی رها کرد. نباید یک ادعا را تنها با چند نمونه جزیی به طور کامل انکار نمود. بلکه هر ادعایی را باید در ظرف ادعایی اش نهاد و بر آن اساس برای آن داوری نمود.
آونگ وار در میان روش های طبی گوناگون به حرکت آمدن و امید مداوایی از آنها داشتن، رها شدن در دست تقدیر و اقبال است. آن گاه که هم پزشک و هم بیمار، به محدوده ها و محدودیت های انواع نگرش های پزشکی آگاهی داشته باشند و بدانند هر روشی چه امکاناتی را می تواند ارایه نماید و از هر روشی چه انتظارهایی باید داشت می توان به یک روش درمانی سودمند و جامع دست یافت. وجود مهارت های متنوع برای یک پزشک حتی در برابر یک بیماری خاص با توجه به گوناگونی پاسخ ها و تنوع فردیت های بیمار می تواند ضرورتی باشد برای رسیدن به نهایت امر درمانی.
یک پزشک همواره تلاش می کند تا از یک فرد بیمار، یک فرد کلا و کاملا سالم تحویل دهد و لذا، همواره نگاهی کل خواه به پزشکی وجود دارد ولی بهره نبردن از ابزارهای کافی، یا بهره بردن از ابزارهای ناکافی، به این هدف لطمه های فراوانی زده اند.
امروزه با روندهای مشاوره ای و ایجاد گروه های درمانی تخصصی متشکل از افراد مختلف در زمینه های پزشکی و غیر پزشکی، تلاش می شود تا این خاص نگری ها به گونه ای به یک کل نگری منجر شوند. هر چند روند دست یابی به کل نگری کماکان ادامه دارد و نیازمند یافتن جزییات بهتر و بیشتر و بنیادی تری در وجود بشر می باشد نباید آن چه که در دسترس نیست یا در یک قالب نظریه خاصی قابل دسترس نمی باشد را کناری نهاد و محکوم به حاشیه ها نمود بلکه می توان تا دست یابی به یک کل واحد از مجموعه حتی ناهمگون و متعارضی از نظریه های مختلف ولی در حیطه های مشخص و ویژه بهره برد تا دیدی فراگیرتر نسبت به انسان، سلامت و بیماری پیدا کرد.
نظریه ها پرداخته می شوند تا هر چه بیشتر به کلیت ها دست یابند. نظریه ها ترسیم می شوند تا هر چه بیشتر کلی گردند و با روند رو به تزاید شناخت های بشری، سازگاری پیدا کنند. ولی آیا چنین نیست که بسیاری از اوقات، داشتن چند نظریه متفاوت برای یک امر وجودی واحد، با توجه به حوزه های شناختی خاص شان، سودمندتر و بهتر از پذیرش نظریه ای واحد از یک وجه خاص از آن وجود است.

نویسنده: دکتر فرشاد دری
منبع: مجله ی درمانگر – شماره پیاپی 10 – تابستان 1385 – صفحه 33